|
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن، واژه ای در قفس است
|
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفرهء نو
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردهء لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور
برق کفش جفتشده تو گنجهها با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
———————
شهیار قنبری لندن 1976 ،1355
آهنگساز : اسفندیار منفردزاده
خواننده : فرهاد [ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 9:53 ] [ کاج بلند ]
[ ]
سال هاست که با تو آشنا شدم از دوران نوجوانی ام همان زمان که پشت لبم سبز شد خودم را با اندیشه های تو باور کردم عاشقانه دلم می خواست که با تو بزرگ شوم شاید باورش برای خودم هم سخت باشد، ولی من با همه کلمات تو فکرم کردم و با همه اشعارت زندگی هر چند می دانم که تو حتی مرا نمی شناسی ولی من آنچنان به تو نزدیک شدم که بوی تنت را حس می کنم دوست دارم خودم را به دست تو بسپارم و تو مرا به هر جا که می خواهی ببری لسان تو غیب نیست بلکه آشکار ترین است خاصیت تو اینست که متعلق به همه هستی و از روشن ترین پرده، موسیقی نابت را به گوش همه زمانها رساندی [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 21:30 ] [ کاج بلند ]
[ ]
در اوج باشی و تنها مانی!! جمله ای که با خواندنش برایم دشوار می نمود تا اینکه اینگونه نگریستم که در اوج باید تنها بود در اوج که باشی، تنهایی تو خودت میخواهی که به این تنهایی برسی به جایی که تا کنون کسی پایش نرسیده باید اوج را تجربه کرد چراکه تنهایی را باید تجربه داشت اوج جائیست که کسی نیست، تو هستی و تو برای به اوج رسیدن باید تنهایی را تجربه کرد پس در اوج باشی و تنها مانی.
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 7:33 ] [ کاج بلند ]
[ ]
ای کوچکانت همیشه خدا نشناس و بزرگانت همیشه مصلحت اندیش ای تلالو همه رنگ ها، گاهی از تو، از تو ایی که از توام، ملول می شوم گاهی که رفتارهای عادت شده، سخت بیزارم می کند گاهی که سفید بودنم را زیر لب به تمسخر می گیرند گاهی و گاهی و گاهی، ولی فقط گاهی...
من همیشه جاودانه می خواهمت هستی ام را ستون سقفت می کنم و می افرازمت تو را باید و باید به آسمانها کشاند که از آنجا بودی وراث تن پرورت، کمرت را شکاندند ولی اندیشه تا ابد باقیست و جای پاهای تو استوار کننده گام هایم خواهد بود ای لبخندت شیرین و چشمانت شوخ سهم من برای تو جان است
[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 18:48 ] [ کاج بلند ]
[ ]
دوباره سبز می خواهمت، هم لطیف و هم جوان دوباره کوه می خواهمت، هم استوار و هم مهربان دوباره رود می خواهمت، هم پر خروش و هم جاودان دوباره مور می خواهمت، هم صبور و هم پر توان دوباره برگ می خواهمت، هم بر زمین و هم در آسمان دوباره ساز می خواهمت، هم سه تار و هم نی انبان دوباره راز می خواهمت، هم سر به مهر و هم عیان
[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 20:22 ] [ کاج بلند ]
[ ]
تو به سرچشمه ها نزدیکی به لطافت واقع بودن به سرانگشتان هستی ساز به بوی خاک باران خورده
خورشید من، هر چند، گاهی، پشت ابر می شوی اما من می دانم که تو به خدا نزدیکی می دانم به آغاز نزدیکی
نکند از سر شوخی بند خورشید را باز کنی نکند ابرها را بهم ریزی نکند روز را فراری دهی نکند صور را برای اسرافیل نمایان کنی نکند شمشیرت را از لبه اقیانوس ها برداری بخروش حتی از پشت صخره های مستحکم آواز بخوان حتی با حنجره خون آلوده چشمانت را باز نگهدار حتی به زور انگشتان خورشید من بتاب حتی از پشت ابرهای تیره
[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 19:27 ] [ کاج بلند ]
[ ]
Somewhere in the left corner of Asia یکجایی در گوشه چپ آسیا There's a beautiful country called Persia کشوری وجود داره که اسمش هست ایران It's the land of poets and history سرزمین شعر و تاریخ Perfumes and spices and mysteries پر از عطر و ادویه و رازهای نهفته It's where the earth first met the sun اولین جایست که خورشید با زمین ملاقات میکند And their love began و سپس عاشق شدند Then hope filled the hearts و قلبشان از امید پر شد And always stayed around و همیشه در کنارش بودند This is how the story begins و این طور بود که داستان ما شروع شد With a brave and righteous king با یک پادشاه شجاع و عادل Creator of the best human rights slate سازنده بهترین منشور حقوق بشر A peaceful soul known as Cyrus the Great یک روح صلح جو که او را بنام کوروش کبیر میشناختند He was the first to set his people free او ابتدا مردمش را آزاد گذاشت And let them pray god however it maybe و اجازه داد هر خدایی که دوست داشته باشند پرستش کنند Throughout his empire he banned slavery در زمان حکومتش او جلوی برده داری را گرفت With the hope of wiping it off the history با امید این که برده داری از تاریخ پاک بشه ![]() Now it's been thousands of years that his time has passed و حالا هزاران سال گذشته از زمان حیاتش (کوروش) Persia has shined through ایران داره می درخشه And will forever last و برای همیشه پابرجاست For his wisdom remains بخاطر دانایی کوروش Keeping this land all allied تمام سرزمینهایش را متحد نگه داشت Like a star far in the skies مثل یک ستاره دور در آسمان In horizons a light در افق یک نور In horizons like a shimmering light در افق مثل سوسو زدن یک نور
[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 12:8 ] [ کاج بلند ]
[ ]
سر انگشت هستی ساز من
ای گل آلوده دست خلاق ای تصویر ساز من دلم تنگ می شود هر گاه به یاد مالش دستانت بر گونه هایم می افتم همانجا که مسیر اشک هایم را می کشیدی
راستی تو هم آیا گاهی یادی از من می کنی گاهی دلت برای زمان آفرینشم تنگ می شود
[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 17:51 ] [ کاج بلند ]
[ ]
از جایی نمی آیم به نظر همیشه همین جا بوده ام به جایی نمی روم به نظر همیشه اینجا خواهم ماند
[ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 19:3 ] [ کاج بلند ]
[ ]
بخش های از کامنتم در همراهی با پست وانیا: نمی دونم چرا پاییز برام همیشه دوست داشتنی و عالیه. اومدم اینجا تا از پاییز بگم:
(جای همه تون تو کلبه جنگلی خالی)
[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 16:54 ] [ کاج بلند ]
[ ]
بی مروت، هیچ از خودت می پرسی که این روزهای من، چگونه می گذرد، بی تو ؟ کجا خودت را قایم کرده ای که با صدای ضجه های من هم دیگر دلت نمی سوزد و سرکی نمی کشی و مرا به شوق یک لحظه دیدنت آرام نمی کنی. کجایی ای آهوی وحشی دشت بدون سبزم؟
آری می شود من هم گاهی به تو فکر کنم می دانم که دیر شد، بارها و بارها گفتی که دیر می شود من این روزها به تو فکر می کنم دلم می خواهد سرم را روی زانو هایت بگذارم و آرام اعتراف کنم که آری، هر روز می بینمت اما کمتر از بقیه اما حالا دلم می خواهد هر روز برای شکمت، گرسنگی شوم برای مغزت، اندیشه شوم برای دستانت، آرامش و برای خودت، خودم فرصت، های فرصت، فرصت من برای شناسایی خودم سر در گمم زمان می خواهم، یکی نیش عقرب های ساعت را بکشد مجروحم از این تکرار بی تو این روزها، من دورترین به خودم هستم تنم تنهایی را تجربه می کند، تنهایی بدون خودم را می دانم که می آیی می دانم که تو هیچ وقت نرفته ای می دانم که تو با منی و در من زندگی می کنی ای که از سایه به من نزدیک تری ای که از رگ گردن به من نزدیک تری می دانم که روزی خواهی آمد و من عاشقانه در آغوشت می کشم
می دانم که دوباره صدای لبخندت طنین انداز کاشانه ام می شود می دانم، می دانم که من در نزدیکی خود گم شدم می دانم که تو دوباره و دوباره مرا به من نشان می دهی می بوسمت و صدایت می کنم آی آشنای غریبه، باز هم از این طرف ها بیا و تو با لبخندی می گویی جایی نمی روم، می خواهم بروم نان گرم بیاورم.....
[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 21:18 ] [ کاج بلند ]
[ ]
صبح کله سحر بارونی پاییزی که از خونه اومدم بیرون ، انگار گرد مرده پاشیده بودن همه جای کوچه. هیچ آثاری از آفریده های خدا نبود. در رو بستم و یه قدم تو کوچه برداشتم که زحمتکش محله مون(رفته گر) در حالی که داشت خاک های خیابون رو جارو می زد با صدای بلند رو به من گفت: سلام مشتی. یه هو دیدم دو تا پرنده از رو سیم برق جیک جیک کنان پرواز کردند. من هم جواب سلام اون بنده خدا رو با لبخندی و عرض صبح گلتون به شادی دادم. گربه خواب آلود زیر ماشین همسایه جست بیرون. یهو همه چی عوض شد و زنده شد. یاد این شعر سهراب افتادم : فتح یک کوچه به دست دو سلام. امروز بود که تازه فهمیدم چه جوری میشه یه کوچه رو فتح کرد، یعنی مال خودت کرد. دارم فکر می کنم که آدما می تونن چقدر راحت با چیزای خیلی کوچیک ، چیزای بزرگی رو واسه خودشون کنن.
[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 20:23 ] [ کاج بلند ]
[ ]
از همه دوستانی که با پیام های زیبایشان از طریق وبلاگ، پیامک و فیسبوک نسبت به من محبت فراوان داشته اند، صمیمانه قدردانی می نمایم. اصلن تولد همه تون مبارک.
[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 10:35 ] [ کاج بلند ]
[ ]
تمام کوشش افراد برای رسیدن به موفقیت است و هیچکس نمی خواهد ناکامی را تجربه کند. چه چیز از آن بهتر که بتوانیم در هر لحظه خودمان را ارزیابی کنیم و بدانیم در کجای راه هستیم. باید بتوانیم مسیر مطلوب خود را جستجو کنیم. وقتی در جست و جو هستیم، فردا اهمیت می یابد و هدف مهم می شود. وقتی جست و جو نکنیم، لحظه حال، تنها زمان موجود است. آینده ای نیست و نمی توانیم چیزی را به تاخیر بیندازیم. از اهالی امروز می شویم و با تمام افق های باز نسبت می یابیم. ما انسانها همیشه امروز را به وسیله فردا نابود می کنیم.
ما با خرافه بافی، واقعیت را نابود می کنیم.
شرقی ها معتقدند : فقط این لحظه، وجود دارد. می توان این لحظه را جشن گرفت، شاد بود، دعا کرد و ... . نباید منتظر چیزی شد. هستی در این لحظه کامل است و هرگز کامل تر از این نخواهد شد. از این رو، در هر لحظه، تصمیم تازه ای وجود دارد.
کارهای بزرگ، محصول تصمیم در یک لحظه اند. تصمیم در یک آن و لحظه است اما نتایج آن در لحظات جاری و ماندگار می شود. زمان حال، دریچه ای به روی جاودانگی است و تنها جاودانگی است که آرامش، شادی و سرور را به همراه دارد. اهمیت به زمان حال، در واقع اهمیت به خویشتن است. و اهمیت به توجه و تفکر درباره خود است .
[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 11:24 ] [ کاج بلند ]
[ ]
توی زنگ تفریح معلمه به مدیر مدرسه موضوع رو میگه اونم خوشش میاد میگه بچه رو بیار تو دفتر من چند تا تست ازش بگیریم ببینیم چی میگه معلمه زنگ بعد پسره رو می بره تو دفتر بعد خانوم مدیره شروع میکنه به سوال کردن خوب پسرم بگو ببینم سه سه تا چند تا میشه اونم میگه نه تا دوباره میپرسه نه هشت تا چند تا میشه اونم میگه هفتادو دو تا همینجوری سوال میکنه و پسره همه رو جواب میده دیگه کف میکنه به معلمش میگه به نظر من این میتونه بره کلاس سوم
خانوم معلم هم میگه بزار حالا چند تا من سوال کنم میگه پسرم اون چیه که گاو چهار تا داره اما من دو تا دارم؟ مدیره ابروهاشو بالا میندازه که پسره جواب میده : پا دوباره خانوم معلمه میپرسه: پسرم اون چیه که تو توی شلوارت داری اما من تو شلوارم ندارم مدیره دهنش از تعجب باز میشه که پسره
جواب
میده : جیب دوباره خانوم معلمه سوال میکنه: اون چه کاریه که مردها ایستاده انجام میدن اما زن ها نشسته و سگ ها روی سه پا تا مدیره بیاد حرف بیاره وسط پسره جواب میده : دست دادن باز معلمه سوال میکنه : بگو ببینم اون چیه که وقتی میره تو سفت و قرمزه اما وفتی
میاد بیرون شل و
چسبناک مدیره با دهان باز از جاش بلند میشه که بگه این چه سوالیه که پسره میگه: آدامس بادکنکی دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه بسه دیگه این بچه رو بزارید کلاس پنجم من خودم همه سوالهای شما رو غلط جواب دادم!
[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 9:13 ] [ کاج بلند ]
[ ]
امروز دوباره دیدمت یادش بخیر، چه ایامی بود کم کمک داری پر از چین و چروک می شوی رنگ به صورت نداری ولی هنوز زیبایی، هنوز با وقاری تا دیدمت فهمیدم که چقدر عاشقانه می خواهمت باید تا پیر نشدی و موهایت حسابی سفید نشد، چند بار دیگر سیر ببینمت هرچند که در واقع من پیر می شوم تو دوباره جوان می شوی
[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 17:51 ] [ کاج بلند ]
[ ]
ارابه ای که اثر چرخ های ضمختش بر تن جاده های تاریخ به جا مانده. عبوری تلخ و نفس گیر. کاش می توانستم تو را متوقف کنم. راستی آیا می شود گذر زمان را متوقف ساخت یا حداقل کند ساخت؟ ما بارها و بارها این کار را کرده ایم. گاهی نمی دانیم. مثلا یک راه اینست که می شود با داشتن لحظاتی شاد و خوش، کاری کرد که زمان گذر نکند. مانند دیدار و مصاحبت شوق انگیز یک دوست قدیم که زمان را از بین می برد. ساعت ها و ساعت ها می گذرد و فکر می کنیم تازه 15 دقیقه است که همدیگر رو دیدیم. توقف زمان لذت بخش است. هر وقت این کار را کردیم ، حلاوتی عمیق جانمان را عطرآگین می کند که تا مدتها باقی می ماند. من فکر می کنم داستان زمان بزرگترین دغدغه آدمی است و تمامی کوشش بشر در راه توقف یا کم کردن آهنگ آنست.
[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 20:4 ] [ کاج بلند ]
[ ]
بزرگ بود و از اهالی امروز ![]() و با تمام افق های باز نسبت داشت براستی چرا سهراب در اولین بیت شعرش در غم از دست دادن فروغ فرخزاد این جمله را بکار برد. اهالی امروز بودن در نگاه اول یعنی امروزی بودن که به نظر نمی رسد خیلی با تفکر سهراب میانه ای داشته باشد. من فکر می کنم منظور سهراب این بود که فروغ اهل لحظه اکنون است. یعنی زمان را تسخیر کرده است. یعنی تمام لحظات زندگیش را با تفکر زیسته. یعنی اگر در لحظه حال زندگی کنی و غافل از لحظه ای که گذشت و یا در آینده هست باشی، آنوقت از اهالی امروز می شوی. لحظات تو، جاودانه و همیشگی می شوند. گذر زمان برایت معنی ندارد چرا که زمان در تصرف تست. از اهالی امروز بودن یعنی در همین لحظه حال زیستن فارغ از گذشته و آینده. از همین روست که عرفا می فرمایند لحظات را به شادی سپری کنید تا ماندگار شوید چرا که غم و اندوه لحظات را تباه و ویران می کند. دمی با غم بسر بردم جهان یکسر نمی ارزد به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد
[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 17:21 ] [ کاج بلند ]
[ ]
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت. سهراب سپهری رو به خاطر نگاه عمیق ولی ساده اش خیلی دوست دارم عاشق طبیعته، تا اونجایی که حتی به قول سرخپوستای آمریکایی، زمین رو مادر خودش می دونه. وقتی با طبیعت باشی، جزئی از اون میشی و وقتی مُردی، هیچ اتفاقی نمی افته، چون تو دلش جا داشتی. ضربانم رو با آهنگ قشنگت کوک می کنم و با تم دلنشینت می خونم. همگام با تو و برای تو. آب را گل نکنیم شاید این آب روان..... به یاد سهراب شاعر آدم و طبیعت و خدا. کسیکه دلم می خواد سبک زندگی رو از او بیآموزم. ساده، بی غل و غش، با بینش و بصیرت، عمیق و خلاق. روحش شاد.
[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 11:0 ] [ کاج بلند ]
[ ]
رودخانه حرکت می کند، در راه به درختی زیبا برخورد
می کند، از زیبایی درخت لذت می برد، آن را تحسین می کند و دوباره به راهش ادامه می
دهد. رودخانه به درخت نمی چسبد، زیرا در این صورت حرکتش متوقف می گردد. مشکل انسان این است که وقتی درختی زیبا می بیند، دوست دارد خانه اش را همان جا بسازد و آن جا زندگی کند. لذت واقعی از عدم وابستگی ناشی می شود. در عدم وابستگی است که اندیشه ها به پرواز در می آیند و شناخت ها شکل می گیرند. درآنجاست که پرده ناآگاهی ها به کنار می رود. [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 15:33 ] [ کاج بلند ]
[ ]
نزدیک رفتن است ساعت خوش پرواز به دور از روزمره گی به دور از آدمهایی که هر روز می بینمشان ترس اصلن، فقط هیجان مرگ هم اینجوری است مسافرتی ناگاه هر چه باشد شیرین است تلخی در بودن است پوسیدن در ماندن است ............................................................................................... اگر پیاده هم شده است سفر کن، در ماندن می پوسی.(دکتر شریعتی)
[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 6:47 ] [ کاج بلند ]
[ ]
از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟ گفت : بله فقط یک نفر. پرسیدند کی هست؟ گفت : من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و اندیشه های طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت گفتم : آخه من پول خرد ندارم گفت : برای خودت بخشیدمش برای خودت سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت : این مجله رو بردار برا خودت گفتم : پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟! پسره گفت : آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم. به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه .
بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته. یک ماه و نیم تحقيق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره. ازش پرسیدم منو میشناسی؟ گفت : بله جناب عالی آقای بیل گیتس معروف که دنیا میشناسدتون بهش گفتم : سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟ گفت : طبیعی است چون این حس و حال خودم بود. حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم جوون پرسید به چه صورت؟ هر چیزی که بخوای بهت میدم (بیل گیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید) پسره سیاه پوست گفت : هر چی بخوام بهم میدی؟ هرچی که بخوای واقعاً هر چی بخوام؟ بیل گیتس گفت : آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده ام به اندازه تمام اونا به تو میبخشم جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟ گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟ جوون سیاه پوست گفت : فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه. اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.
[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 7:52 ] [ کاج بلند ]
[ ]
یه انتقال داشتم از اونجا به اینجا. انتقال هم که نمیشه گفت درستش اینه که بگم یه کاسه شدم. تا ببینم قراره چی بشه. باشد که در نظر افتد.
[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 7:23 ] [ کاج بلند ]
[ ]
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟
گفت : چهار اصل 1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم 2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم 3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم 4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم [ جمعه دوم اردیبهشت 1390 ] [ 8:29 ] [ کاج بلند ]
[ ]
دیر آمدی ای موسی دوره ی اعجاز گذشته است عصایت را به چاپلین بده تا کمی بخندیم [ جمعه سیزدهم اسفند 1389 ] [ 11:35 ] [ کاج بلند ]
[ ]
معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت
[ جمعه ششم اسفند 1389 ] [ 10:23 ] [ کاج بلند ]
[ ]
الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها [ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ] [ 10:52 ] [ کاج بلند ]
[ ]
آدم هاي بزرگ درباره ايده ها سخن مي گويند آدم هاي متوسط درباره چيزها سخن مي گويند آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند آدم هاي كوچك بي دردند
آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند
آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند
آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند آدم هاي كوچك مسئله ندارند
آدم هاي بزرگ سكوت را بر سخن گفتن برمي گزينند آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند
[ یکشنبه سوم بهمن 1389 ] [ 13:44 ] [ کاج بلند ]
[ ]
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم. اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی [ یکشنبه سوم بهمن 1389 ] [ 9:48 ] [ کاج بلند ]
[ ]
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است . قاعده این بازی چنین است که بایستی
پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
كار را بر هيچ يك از عوامل فوق ترجيح ندهيد، چون هميشه كاري براي كاسبي وجود دارد ولي دوستي كه از دست رفت ديگر بر نميگردد، خانواده اي كه از هم پاشيد ديگر جمع نميشود، سلامتي از دست رفته باز نميگردد و روح آزرده ديگر آرامشي ندارد. [ چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 ] [ 7:30 ] [ کاج بلند ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |